یک عزیزی بهم گفت توی این وبلاگ می تونم هر چیزی بنویسم .
گفت که این وبلاگ می تونه یک دفترچه خاطرات باشه .
حالا تصمیم گرفتم بنویسم ، از آنچه که خدا بهم داده و نداده.
می دونید جدیدا داره خیلی واضح بهم ثابت میشه که هر چیزی را که خدا نخواهد ، هر کاری که بکنم امکان ندارد انجام شود .
داشتم فکر می کردم که خدا چه چیزهایی بهم داده و چه چیزهایی را بهم نداده. به این نتیجه رسیدم که خدا توی زندگیم تقریبا هر چیزی که ازش خواستم بهم داده و نمیدونم چرا ولی خیلی هوای من را داره و آن چیزهایی که خواستم و خدا بهم نداده آنقدر کم است که به چشم نمیاد .پس من یک شکر جانانه به خدای ماهم بدهکارم.بعضی وقت ها می ترسم می گم نکنه این از آن نعمت هایی باشه که در باطن عذاب.
نمیدونم. توکل به خدا .من فقط چیزی که می دونم این است که باید شکر کنم.
پس خدای مهربونم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شکرت .
فکر نمی کنم بس باشه پس خدا جونم به اندازه ی هر آنچه توی دنیا بیشتر از همه است شکرت .
یگانه پروردگارم خیلی دوست دارم.
ذره ای از زیبایی پروردگارمان را به نظاره بنشینیم :

آره میدونم خیلی دیر به دیر میام و مطلب جدید میگذارم ولی چه کار کنم هر چقدر فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسه. خوب به پیشنهاد دوستای عزیزم قرار شد حتی اگر شده فقط بیام و سلام بدم.
می خواهم از این بگویم که من سال سوم دانشگاه هستم آنقدر دانشگاه را دوست دارم که از این که یک روز از آن می گذرد کلی ناراحت میشوم و دلیل آن این است که من رشته ام را با تمام علاقه ام به آن انتخاب کردم.همکلاسی های خیلی خوبی هم دارم آنقدر که از سال اول به این فکر میکنم چگونه از آن ها جدا بشوم و دیگر هیچ وقت تا آخر عمر آن ها را نبینم خلاصه کنم.واقعا خدا را شکر چون هر چه دارم از او است.
خدا جونم خیلیییییییییییییییییییی دوست دارم و فقط خودت می دونی که چقدر دوست دارم.
ولی گذشته از آن می خوام بگم که هفته ی گذشته من را امام رضا دعوت کرد به مشهد.خیلیییییییییییییییییییی خوب بود
می دونید آخه آخرین باری که من رفته بودم پیشش کلاس پنجو ابتدایی بودم
خوب خیلی کوچیک بودم![]()
![]()
خوب دیگه فعلا حرفی ندارم .
خداحافظ..........................................................................![]()
و از اون جایی که به غیر از دوستای خودم (زهرا و عاطفه )کسی به من سر نمی زنه سلام مخصوص به اونا دارم.........![]()
این مطلب را فقط به دلیل عاطفه می گذارم چون خیلی اسرار داشت که مطلب جدید بزارم ولی ..............................................
خوب شما بگین من در مورد چی بنویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
خدا یا تو یک چیزی به ذهنم برسون![]()
![]()
![]()
سلام دوستاي عزيزم يک چند روزي ميشه که خيلي دلم گرفته
هر وقت اين جوري ميشم همه بهم ميگن تو ديگه چرا؟
تو که خيلي جووني !
ولي در اين مواقع مامانم ميگه والا ما هم خيلي وقت است که که دلمون شاد نيست؟
خواهرم ميگه خدا را شکر کن که مشکل خواصي نداريم.
هر کس به نوعي به من دلداري ميده.
مامانم ميگه دعا کن.دعا کن صاحب الزمان بياد همه چيز درست ميشه.
بعد به فکر ميرم ميگم چرا بايد يک جوون به سن وسال من اينقدر بي حوصله باشه و به همه چيز گير بده؟
مي دوني شايد تقصيرخودم باشه چون مثل يک جوون زندگي نمي کنم و سعي نمي کنم از آن چيزهايي که دارم لذت ببرم.(آن خصلت انسان ها در من قوي است که سيري ناپذيرند)
شما چی فکر می کنيد؟
برام سر سفزه های افطارتون خيلي دعا کنيد و دعا کنید خیلی زود اونی که منتظرشیم بیاد.
و...........
چند روز پيش به طور ناگهاني خبر بهم رسيد که دايي دوست عزيزم در يک تصادف به رحمت خدا رفته اين خبر آنقدر ناگهاني بود که اصلا باورم نميشد .
خيلي دايي خوبي بود
زهراي عزيزم
آنقدر ناراحت شدم و اين خبر ناگهاني بود
که واقعا نميدونم چي بگم .
فقط از خدا مي خوام که بهتون صبر بده.





